سلام خوش اومدید!!!
نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی اینجوری میگم اینو یکی بهم گفت خیلی جالبه عشق ها هر مدوم شبیه یک گل میمونند بعضی ها یشن شقایق تا که از عشقش جدا می کنی پر پر میشن بعضی ها هم میشن گل رز تا بهشون نزدیک میشی زخمیت می کنن و یه یادگاری تلخ برات میزارن بعضی گلها هم مثل نیلوفر برای رسیدن بهش تلاش میکنی سرانجام وقتی میرسی بهش میبینی تو مرداب داری غرق میشی و کاری ازت بر نمیاد نمیدونم چی می خوام بگم ولی امشب بازم دارم بارونی میشم روزهاست که از رفتنت میگذرد و من منتظر که یک روز برگردی ولی نه برای اینکه با من باشی نه فقط می خوام ازت گله کنم می خواهم بپرسم چرا من که بودم برایت عروسک خیمه شب بازی؟ نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی یه حسی منو وادار می کنه که بنویسم خیلی از مسائل سخته عشقتو با یکی دیگه ببینی عشقت بهت پشت کنه عشقت دیگه تو رو نخواد و رو همه چیز پا بذاره و خیلی از مسایل دیگه ولی سخت تر از همه اینه که خدا تو رو فراموش کنه برام سخت بود وقت جدایی وقت تنها شدن وقت ترد شدن و موندن به تنهایی ولی وقتی دیدم خدا منو تنها نذاشت وقتی دیدم خدا هنوز باهامه به خودم امیدوار شدم قدرت گرفتم تا زندگی از دست رفتمو از نو بسازم شروعی تازه با زندگی جدید دوستای خوب درسته اون رفته ولی خدا که نرفته خدا هنوز باهامه از اون روز داره بهم کمک می کنه طوری که باورش خیلی جاها سخته از دست دادن اونی که دوسش داری سخته ولی یادمون باشه که اگه خدا رو از دست دادیم زندگیمون از دست میره چرا تورا ساختم ؟ در تمام مسیر طولانی که خود را همراه آن کرده بودم
تا شقایق یا هر گل دیگم شد زندگی باید کرد
©
چرا ترانه های عاشقی را برای تو سرودم؟
حال دیگر عشق من خفته است, دستانم دیگر آغوش گرمت را طلب نمی کنند
وای بر من که چگونه در حسرت دوست داشتنت سوختم
وای بر من که چگونه شب و روزم را آلوده ی تو کردم
چه ناگاه بانگ نفسهایت را برایم خاموش کردی
چه ناگاه شیشه ی دلم را با غرورت شکستی
و چه ناگاه مرا در آتش عشق بی فروغت سوزاندی
رهایت کردم,رهایت کردم که دیگر در قفس قلبم اسیرو درمانده نباشی
عشق تو را برای خود یک خاطره ی جاویدانه ثبت خواهم کرد
یقین داشته باش که دیگر سرزمین تشنه ی دلم را با وجود تو سیراب نخواهم کرد
و گلهای زیبای باغچه ی عشقم را دیگر با نگاه تو آبیاری نخواهم کرد
تقدیر را اینگونه برایم رقم زدی می توانست زیباتر از این باشد
غنچه ایی در حال شکفتن باشد اما تو خواهان آن نبودی
دیگر نمی مانم,می روم ,میروم و آن کلبه عاشقی و آن غروب پاییزی را با تمام زیبائیهایش به تو می سپارم
پس رهایش نکن بگذار بپاس عشقی که به تو داشتم این خاطرات برای همیشه زنده بماند
هرگز شوق سفر را با من نداشتی ... و هرگز مرا همراهی نکردی
نمیدانم خانه عاشقی کجاست و به کدامین سو باید رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تسلیم دوست داشتنهایم شدم و هزاران بار بغض خود را در گلوی خود حبس کردم
تو در دلم جوانه زدی و زیستی اما به خواست من ,و حال من به این زیستن خاتمه میدهم
دل گمراهم بوی عطر عشق تو را ناخواسته و ندانسته به سوی من آورد
فکر میکردم در پاییز هم می توان جوانه زد اما این بار ساقه های محبت در دل من خشک و سیاه شدند
قلب عاشقانه ام را چه بی رحمانه سوزاندی
لحظه های سبز و شیرین مرا چه ناعادلانه به سیاهی و تلخی کشاندی
همیشه بر آن بودم که از عشق زیبایم برای همگان بخونم
و فریاد برآرم که چگونه عاشق دوست داشتنت بودم
اما هرگز این خروش عشق را در دل من باور نداشتی
حالا دیگر شرمگین این دل خود شدم.... براستی چرا تورا ساختم ؟؟؟؟
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |
تبلیغات 








